تبليغاتX
اعتراض نامه یک محصل
 
وحشتی دارم ز روز جزا که چه خواهند کرد مرا
   
  در برگه سبز من نام سیاه تو نبود

تو این وضعیت که احمدی نژاد دوباره شده پرزیدنت اصلا نمیدونم چی بگم...

 

من راسش اوایل نمیخواستم رای بدم چون میگفتم موسوی هم مثل همشونه.ولی به خاطره این که یه امیدی بود به موسوی رای دادم

 

هر روزم تو تهران دارم تو صف اول راهپیمایی تو تهران دارم میرم ولی میدونم جایی نمیرسم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  روزی ز سهراب پرسیدم: خدا کجاست؟           پاسخ داد: وخدایی که در این نزدیکی است

از آن روز با خود این گونه میگویم:                    ای غم نکند که تو خدایی؟

 

 

 

پ.ی:حدود ۲ ماه میشه نت نمیام.دیگه با نت حال نمیکم.کنکورم که داریم که ....

پ.ی۲:دیگه از خودمم خسته شدم.شاید خودمو بکشم

پ.ی ۳: خدا رو دیدم سلامتونو بهش میرسونم

 

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  این عکس متعلق به یک انسان به اسم افشین ساکن تهران و گرگی وحشی و حار است.

نیازمند دعا....

 

afshin

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  الان که دارم اینو می نویسم ساعت 10:05 دقیقه شب و یه قلم و کاغد تو دستمه و تصمیم دارم اینو تو وبلاگم باز نویسی کنم.

از وقتی بچه بودم بیشترین چیزای که یادم میاد بدبختی هایی بوده که تو ذهنم هست و خوشبختی ها و بازی های بچه گونه ختم میشده.
بچه که بودم بهم افشین انیشتن میگفتن چون بین همه به باهوشی معروف بودم و هرکی بهم میرسید و باهام حرف میزد میگفت تو کاره ایی میشی.

یادمه 7 سالم بود برای تست شنوایی و بینایی مادرم منو برد یه جایی که قبل ثبت نام مدرسه لازم بود و وقتی با دکترش داشت صحبت میکردم اونم گفت چه بچه با کمالاتی و منو پیشه یه دکتر دیگه تو همونجا فرستاد تا ازم تست iq بگیرن.البته تست که چه عرض کنم چهار تا رنگ ازم پرسید که 2 تاش سیاه و سفید بودم و 3 تا سوال مسخره.

منو مدرسه تیزهوشان ثبت نام کردن و چیزه دیگه ایی هم که یادمه بچه های محله میگفتن خیلی خوشگلی و بزرگ شی هرچی دختره درو میکنی.البته من منظورشو نو نمیفهمیدم.

یه مادر داشتم که سر اذان میتونستم غیب بگم که داره نماز میخونه و نماز قضا براش معنی نداشت و تنها آرزوش عاقبت بخیری بچه هاش و تنها همدمش یه تسبیح و با یه کاغذ بود که ذکرهای هفته رو توش نوشته بود.

 

یاده وضع مالی خوبی نداشتیم و پدرمم هیچ وقت دنبال کارایی جانبازیش نبود چون میگفت من واسه خدا جنگیدم و به اون چیزی که میخواستم رسیدم.

البته الان وضعمون خیلی خیلی خوب شده به قول بغضی ها مایه دار...

حالا نمیگم عموم که معلوم نیست مثل محصولی پولاشو از کجا اورده سرمایه به بابام دادو وضع ما خوب شد

11 سالم بود که تا اون موقعه همیشه شاگرد اوله کلاس میشدم و تو 11 سالگی..

تو 11 سالگی بزرگترین اتفاق زندگیم افتاد و یه تصادف کردم که منو 4 ماه به کما برد. میزان اغما  به حدی زیاده بوده که دکترا هم نا امید شده بودن و مادرم تنها امید داره من بود.

 یادمه وقتی برگشتم مادرم داشت بغله تختم نماز میخوند و من دستشو گرفتمو فشار دادم و اشک کل گونه هاشو خیس کرد و بعدش پرستارها از صدای دستگاها ریختن تو اتاقم و همه تو کار خدا مونده بودن.
تو این اتفاق وقتی دکترا گفتن 4 ماه  تو کما بودی باورم نشد چون فکر میکردم فقط 1 روز خوابیدم....
خوابی که توش وجود مادرمو مثل شبایی که مریض بودم تا صبح حس میکردم و صدایی که بیدارم کرد مهربون بود ولی کمی هم ترسناک و  بهم گفت برو و ادامه بده...

بعد اون حادثه درسم بد جوری افت کرد که یادمه بعد اون سال 4 تا درس رو افتادم و سال بعدش فقط یه درس رو افتادم و با نمره 9/25...
وقتی کارنامه رو گرفتم هم خوشحال بودم که فقط 1 درسه و هم ناراحت که چرا یه درسو نمره اشو بهم ندادن.
رفتم خونه و به بابام گفتم بیاد و با معلم یا مدیر صحبت کنه که این 1 نمره رو بدن.اول بابام قبول نکرد ولی التماس منو که دید قبول کرد و اومد. مدیر مدرسه یه آدمی بود که به قول خودش مقدس بود.وقتی پدرم خواست این 1 نمره رو بهم بدن سرشو تکون داد و گفت درسته جانبازی حاجی ولی من نمیتونم قبول کنم.
اگه بابام از اونایی بود که تا چیزی میشه کارت جانبازیشونو ور میدارن و راه میوفتن بیرون حرص نمیخوردم ولی..

من که رو صندلی نشسته بودم بلند شدم و رو به مدیر کردمو کارنامه رو جلوش گرفتم و گفتم ببین نوشته دانش اموز فلانی ...

بابای من جنگید که بهم دانش آموز بگن نه التلمیذ.جنگید به این جا مدرسه بگن نه المدرسه. بعد به بابام گفتم تو جنگیدی تا من الان سرخورده نباشم این چی میگه...
بعد اون حرفا 1 نمره رو دادن بهم ولی چه فایده....
درس و کتاب شده بود دشمن خونی من.

بچه ایی که به انیشتن معروف شده بود بهش میگفتن اهورا!
13 سالم بود که سیگار کشیدم...
14 سالم بود اولین بار مشروب خوردم...
15 سالم بود که با چاقو یه پسر رو زدم و فرار کردم...
16 سالم بود که شده بودم پسر دختر کش محله و اولین سکسمو تجربه کردم...
17 سالم بود که به خاطر تنفر از خودم یه بسته قرص خوردم و خودکشی رو هم تجربه کردم...
18 سالم بود که...
18 سالم بود که یه شب دلم گرفت و خواستم گذشتمومرور کنم و قلم و کاغد دست گرفتم تا شما هم بفهمید من چی بودم و چی شدم. تو این مرور افسوس خوردم تو 11 سالگی چرا ادامه؟!!

من از این زندگی فقط 1 درس گرفتم...

ممکنه یه حرف ما زندگی کسی رو به کل به هم بزنه.

آقای آبرو مدیر مدرسه مالک اشتر قرار ما اون دنیا سر پل ...

 

 

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  روزی زنی که از روی ناچاری خود را اسیر نفس سرکش مردان میکرد(نامردان) در حال گذر از خیابان خلوتی بود که ناگاه نیمکتی خالی دید که کسی در آن نبود و با خود فکر کرد آرامشی در آن آنجا نهفته است و نشست و با نیمکت شروع به درد و دل کرد. ناگهان شیخی در حال گذر از آنجا بود و اینچنین به شیخ جواب گفت:
 شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی           هر لحظه به دام دگری پا بستی


زن با خنده ای تلخ و اشک آلوده گفت:


گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم             آیا تو چنان که می نمایی هستی؟


حالا اینو من میگم آیا هستیم؟ اصلا مرد هستیم؟ سعی میکنیم باشیم؟الان کجاییم؟تا حالا شده برای شخصی دردمند به جز افسوس کاری کنیم؟

پ.ن۱:این وازه مرد بد جور منو اسیر خودش کرده تازه دارم میفهمم چقدر ازش دور بودم...

پ.ن۲: به قول یکی از دوستان :هه ملا شدن چه آسان.آدم شدن چه مشکل...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  خدا این قلم چقدر حرف داره.....
                            ساده حرف نمیزنه
     با کنایه و پر از گله حرفشو به ورق میزنه...
ورق صداش میکنه چون ورق بدون قلم هیچی نیست
         قلم بازم روی دیوار مینویسه ولی ورق چی؟!
                                              قلم هم نامردی نمیکنه و حرفاشو به ورق میزنه چه تفاهمی!....

 چه شبایی که این قلم مست میکنه داد میزنه و تا خود صبح می رقصه خیلی دیدنی میشه...
       این قلم من  مستیش شبا میزنه بالا...

    چه روزایی بود که تو مدرسه از دستش خسته میشدم و میخواستم گردنشو بشکونم...
یاد اون روزا که می افتم خنده ام میگیره...
                         فاصله عشق و تنفر خیلی کمه
من که از قلم متنفر بودم امروز عاشقش شدم! عاشقی که حاضر نیست عشقشو رها کنه...

این قلم تو یه لشکر واژه تو اقیانوس احساسی که تو یه ذره عقل منه دنبال یه کلمه میگ رده تا باهاش حرفشو بزنه...

واستا!!! مثل این که پیدا کرد...
       بابا قلم این سرباز که مرده...
  سلاخیش کردن...

کلمه سر حالتر نبود...

   قلم تو هم میخوای این کلمه رو سلاخی کنی؟!!!...

                                            مرد....
 
                                          این کلمه ای که قلمم پیدا کرده...

ولی حیف که این کلمه مرده...
طوری سلاخی شده که هیچکس نمی تونه شناسایش کنه...
                           قلم  بهتره رها کنی این کلمه رو...
      این کلمه فراموش شده...
دیگه مردم برای فهمیدن معنیش به لغت نامه میرنو و وقتی معنیشو میبینن فکر میکنن یه افسانه است.......
                 قلم این واژه نفسش بریده شده...
به قول یکی از دوستان امروز آدما دو دسته اند:
                                                   یا نامرد اند و یا که زن ...

             قلم خوبیت نداره با جنازه بازی کرد...
این واژه خیلی بد به قتل رسیده...

پسر ....

با تو ام با خوده خود تو!!!...
       تو که مردی رو فقط به اونی که باهاش دنبال یه سوراخ میگردی میدونی...

مرد نیستی ....

جدی بگیر این حرفمو... مرد نیستی....
                              چادرتو بکشه روی سرت...
اینجا پر نامرده...

                                    قلم بیا یه زره از زندگی من بگو....

بگو چه قدر وقتی با هم مست می کنیم قشنگ می رقصیم روی ورق!...
      بگو این ورق چه ساقی خوبیه...

قلم عزیزم اینا که دارن رقص من و تو رو روی این ورق سیاه میخونن مثل مادرم از بوی دهنم نمی تونن بفهمن ما مستیم ...

 پس بیا پیک آخر رو به سلامتی یه واژه بریم که با زن بودنش روی هرچی مرد بوده کم کرده....

                                                      سلامتی مادر...مادر که با زن بودن روی هرچی مرد بود کم کرد....
                                                                                           
                                                                                                                  نوش...

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  یه روز رفتم مسجد دیدم دارن غذا میدن به یکی که اونجا بود گفتم مگه اینجا نماز نمیخونن؟
گفت اگه نماز میخوای برو دانشگاه تهران....
گفتم: مگه اونجا درس نمی خونن؟
گفت: اگه منظورت روشنفکراست برو اوین!
با تعجب گفتم : مگه اونجا دزدا رو زندونی نمیکنن
گفت: زرشک!!! پس کی مملکتو اداره کنه؟

تو مملکت ما همه چیز جاش عوض شده . هیچ کس نمیدونه باید چی کار کنه و اگه کسی اعتراض کنه میگن: حکومت اسلامیه، اعتراض نکن، میری جهنم!!!...
بنابراین همه ما باید منتظر سقوط باشیم...

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  دست من از زدن دستبند زخمی است و دست تو از زدن سرنگ...

                      هر دو با این زخم ها ساکت شدیم! تو با آن و من با این...!!!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  برای خاطرها مینویسم : یک قلم جنس را که دیروز ۳۵۰ تومان بابت او میدادم امروز ۷۰۰ تومان دادم! خدا فردا را بخیر کند...!

 

 

برای خاطرها هم مینویسم در سال ۸۶-۸۷ در زمستانش گاز نداشتیم و در بهار برق.درتابستان نیز آب نداریم! خدا پاییز را بخیر کند...

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  خیلی سخته خودتو نشناسی....

ندونی کی هستی...
از کجا اومدی! اصلا واسه چی اومدی....

 

یادش بخیر یه روزی روزگاری یه کسی بود میگفت منو بهتر از همه میشناسه.
                                                  حتی بهتر از خودم!
چه روزهای که میرفتیم بالا پشتبون خونمون و با هم ساعت ها حرف میزدیم...
بهم میگفت دوست دارم و من هم میگفتم منم دارم...
همیشه باهام دعوا میکرد که حتما من باید بهت بگم دوست دارم که تو هم بگی و هیچ وقت تو اول نمیگی....
منم واسه اینکه حرصشو در بیارم هیچ وقت بهش نمیگفتم...
  بعد 6 سال یادت اوفتادم ...
ستاره الان بهت میگم دوست دارم...
آخرین بار یادته وقتی داشتی واسه درمان غده تو سرت میرفتی شیراز چه جوری نگات میکردم...
اون وقت با خودم بارها گفتم دوست دارم...

بعد از اون روز تا 1ماه خبری ازت نشد و ما از اونجا رفتیم....

ولی من فراموشت نکردم و با اینکه به یه محله دیگه رفته بودیم بعد 2 ماه اومدم از یکی از همسایه ها که با بابات در ارتباط بود پرسیدم کجایید که نیومدید...

اون گفت که بابات اومده و این خونه رو فروخته و تو شیراز یه خونه اجاره کرده چون درمان تو بلند مدت طول میکشیده...

یادته اون روزایی که تازه مریض شده بودی .وقتی به من گفتی من خندیدم و گفتم چیزی نیست و تو گفتی برات مهم نیستم...

اون روز برای روحیه دادن به تو اینکارو کردم چون از قبل از مادرت که به مادرم گفته بود شنیده بودم...

من اون شب تا صبح بیدار موندم و ستاره تو آسمونمو بخشیدم به تو که ستاره روی زمین من بودی...

 

من هنوز هم برات دعا میکنم...

یادته اون آخریها که با هم بودیم برات آب میوه میگرفتم...
دلیلش این بود که مادرت میگفت ضعیف شدی و هیچی خونه نمیخوری ولی من میدونستم دسته منو رد نمیکنی...

یادش بخیر اون روزایی که چون من 12 سالم بود و تو چند ماهی از من بزرگتر بودی منو مسخره میکردی...
     الان من 18 سالم شده و خیلی ها امدن که باهام دوست شدن ولی همشون وقتی دیدن از من مایه ای بهشون نمی رسه رفتن...

آخریش کسی به اسم پریسا بود که فقط به خاطر یه هوس با من دوست شده بود و وقتی به هوسش رسید...

        از یه طرف اشک تو چشام حلقه زده و از یه طرف یادت خاطرات میوفتمو خندم میگیره...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
 

 

مرگ چیست؟
  تا حالا شده به مردن فکر کنی؟
        من که خیلی بهش فکر کردم...
به اینکه بعد مردن چی میشه...
یه حرف سقراط هست که درباره ترس از مرگ میگه :
      من درباره جهان دیگر هیچ نمیدانم بنابراین خود را نمی فریبم که میدانم پس از مرگ نیز نمی ترسم...

نمی دونم شما هم تا حالا فکر کردید که مثلا بعد مرگ خانواده چی کار میکنن؟ شاید به خاطره همین موضوع که خانواده شما بعد مرگ عذاب میکشند از مرگ فراری باشید.
من هم تا همین چند وقت پیش همین فکر رو میکردم ولی الان با خودم میگم چقدر ابله بودم...

دوستانی که این فکر رو میکنید مگه ما نمیگیم این دنیا فانی و دنیایه آزمایشه....
پس چه معنی داره که چیزی از این دنیا (پدر یا مادر و...) ما رو از راه یافتن به اون دنیا بگیره...

به قول سقراط : شاید مرگ برای انسان نعمت بزرگی باشد و ما از آن بی خبر باشیم.

 البته این حرفای من بوی خود کشی نمیده اشتباه نکنید!
       فقط میگه که در مقابل ظلم به ایست و نا امید نباش.

دوستان کاری کنیم که در آن دنیا شرمنده نباشیم...

 

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
 

 

 خودم را رها خواهم کرد از هرچه هست...


                                   هرچه خواهد بود...


        از هیچ چیز نخواهم ترسید...


 زیرا او مرا نگاه میکند...


"او مرا دوست دارد" این کلمه ایست که برای دادن امید به خودم استفاده میکنم...


                                           خدایا بارها بودنت را حس کرده ام اما برای من کافی نیست...


                                                                                        وجودم را از وجودت سرشار کن...


                     از هم اکنون دیگر فقط به روزی که تو را ببینم فکر میکنم...

 

از هم اکنون خودم را رها خواهم کرد در دریای تو...

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
 

 

دختر شهر تویی و سهراب هم هست پدرت
مولوی هم پدر بزرگ.پروین هم هست مادرت

کاشکی بشه ببینمت حتی یه بار
شعرامو برات بخونم روزی سه بار

همه میگن حیدر زاده هست زاده شهری غریب
شهری غریب که آوردش شخصی عجیب

کی میگه نیستی عجیب. جادوگری با 100 دلیل
شعرای تو جادوگری رو زایه کرد

دست شعبده باز رو و واسش راه چاره کرد
شعرای تو عاشقی رو همه جا شایع کرد

عادلانه > شاخصانه >شئونات شاعرانه
میگن شعرات هست الهاماته عارفانه

این شعرای پر از معنیت  کاره خدای بالا سره
دستت برام رو شده دیگه آره آتیش پاره

صمیمانه بگو چطور کردی خدا رو تو قانعه
تا که بده بهت  قرص اینا رو بی هیچ بهره و افاده

خرابتم >غلامتم > خاکه زیر پای جمالتم
کوچه بازاری هم گفتم چطور دیونه شعرای قایق سوارتم

کاری نداری من برم بمونم منتظر جواب این نامه
تا تو هم برام یه خطی شعر بگی حتی با کلی افاده

نترس نترس به قافیه نیستم رازی
فقط اندازه یه خط بگو بعدش بکن خدا حافظی

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  این نامه سری که تو ریف خیلی محرمانه قرار گرفته الان دست منه ولی یه چیز رو بدونید که خیلی محرمانه یعنی بالاترین درجه سری بودن..

نکته جالب اینجاست که این الان دسته من چی کار میکنه که به شما دادم؟

این نامه در مورد گروهک پروفسور میرزایی...

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
   
  خوب امروز می خوام از سیاستی که دولت ایران بر روی مردمش اجرا میکنه صحبت کنم تا شما نظر منو بدونید و نظر خودتونو هم بگید:

ایران به سه روش "کلی" اداره میشه که اول نام میبرم بعد توضیح هر کدوم رو مختصر میدم :

1- توهم سازی (ایجاد یه گول در ذهن مردم>روش مورد علاقه آقای احمدی نزاد که مورد تایید مصباح هم هست)
2-دخالت در تمام امور(این روش در کشور های کمونیست اجرا میشد و میشه مثل :شوروی سابق / کره شمالی و چین)
3- بگیر ازشون و کم کمک پس بده (روش میل > فیلسوف قرن 15)

 

 


توضیح مختصر هر کدوم به مختصر :

1- تو روش توهم سازی یک گول تو ذهن مردم میسازنند که معمولا خارج از اون کشور هستند و تمام مشکلات و معضلات کشور رو گردن اون میندازن و سعی میکنند بگن ما هرچی بدبختی داریم از اونه.
تو ایران 30 سال آمریکا این گول بی شاخ و دم بوده که از زمان آقای خمینی سر زبون همه اوفتاد و همه سیاسی ها هم از اون استفاده کردن و بعضی وقتها هم بعضی هاشون برای تنوع هم که شده گاهی اوقات انگلیس و اسرائیل رو هم مدت کوتاهی نام میبردن و میزاشتن کنار چون امریکا بیشتر به دردشون میخورد.
البته آقای احمدی نزاد نه تنها در خارج از کشور بلکه در داخل کشور هم این گول رو ساخته. شما حتما بارها شنیدید از زبان پرزیدنت ایران این کلمه رو: مفسدان اقتصادی. که البته چون این آقا سرزمین رو قاطی پاطی کرده دیده فقط آمریکا نمیتونه این همه بار رو بکشه چند نفر از داخل رو فرستاده سراغشون کمک. اینجاست که این بیت شاعر رو تقدیم میکنم به محمود احمدی نزاد:

               تو میگی : هر چی بد بختی داریم از امیریکاست      من میگم:پس استقلالت که دم میزدی چی شد قصه ساز
نمونه ای از این توهم سازی :
مجری:آقا محمود( احمدی نزاد) نرخ تورم در ایران یشتر از 20% شده
محمود( احمدی نزاد): از اونجایی که دلار امریکا ارزون شده و همچنین اقدامات این کشور در افزایش نرخ تورم جهانی تاثیر داشته ما هم نرخ تورم تو کشورمون افزایش داشته.

2- تو روش دخالت تو تمام امور همون طور که از اسمش معلومه تو همه امور افراد جامعه دخالت میشه. تو کشورهای اورپایی اعتقاد به اینه که مردم جامعه رو باید رها کرد و مثل ابی که رو زمین ریخت میشه خودش مسیرشو پیدا میکنه که شما نتیجه این اعتقاد رو میبینید.
نمونه : گشت ارشاد که در ظاهر هم دخالت میکنه

3- این آقای میل که خدا بگم چی کارش کنه یه نظریه برای اداره کشور داره که این رئیس جمهور ما بارها اجراش کرده که تو این روش چیزهایی که حق مردمه ازشون به راحتی گرفته میشه و بعد از مدتی پس داده میشه( نه همش >مقداری) که شاید در ابتدا مردم ناراحت شن ولی چون مرحله ایی که مردم از حکومت دلسرد میشن یک مرحله است(یه دفعه ازشون اون ظرفیت رو میگیری) و اون جاهایی که بهشون کم کم بر میگردونی در چندین مرحله است توجیه اقتصادی داره واسه آقا.
نمونه : برای نمونه میشه از جندین مورد یک مورد که سهمیه بندی بنزینه در نظر گرفت. تو سهمیه بندی مردم حقی که داشتن ازشون گرفته شد ولی مدتی بعد وقتی برای شروع فصل مدارس یا برای تعطیلات عید  بنزین اضافی دادن به حدی ذوق کردن مردم که اصلا یادشون رفت که بابا ما یه زمانی هرچی دلمون میخواست بنزین میزدیم....

خوب اینم فقط 3 نمونه بود از این سایست فلان فلان شده...
من هر چی میگم این سیاست پدر مادر نداره بگو دورغ میگی...

 
 
 |    نوشته شده توسط افشین
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور