|
خیلی سخته خودتو نشناسی....
ندونی کی هستی... از کجا اومدی! اصلا واسه چی اومدی....

یادش بخیر یه روزی روزگاری یه کسی بود میگفت منو بهتر از همه میشناسه. حتی بهتر از خودم! چه روزهای که میرفتیم بالا پشتبون خونمون و با هم ساعت ها حرف میزدیم... بهم میگفت دوست دارم و من هم میگفتم منم دارم... همیشه باهام دعوا میکرد که حتما من باید بهت بگم دوست دارم که تو هم بگی و هیچ وقت تو اول نمیگی.... منم واسه اینکه حرصشو در بیارم هیچ وقت بهش نمیگفتم... بعد 6 سال یادت اوفتادم ... ستاره الان بهت میگم دوست دارم... آخرین بار یادته وقتی داشتی واسه درمان غده تو سرت میرفتی شیراز چه جوری نگات میکردم... اون وقت با خودم بارها گفتم دوست دارم...
بعد از اون روز تا 1ماه خبری ازت نشد و ما از اونجا رفتیم....
ولی من فراموشت نکردم و با اینکه به یه محله دیگه رفته بودیم بعد 2 ماه اومدم از یکی از همسایه ها که با بابات در ارتباط بود پرسیدم کجایید که نیومدید...
اون گفت که بابات اومده و این خونه رو فروخته و تو شیراز یه خونه اجاره کرده چون درمان تو بلند مدت طول میکشیده...
یادته اون روزایی که تازه مریض شده بودی .وقتی به من گفتی من خندیدم و گفتم چیزی نیست و تو گفتی برات مهم نیستم...
اون روز برای روحیه دادن به تو اینکارو کردم چون از قبل از مادرت که به مادرم گفته بود شنیده بودم...
من اون شب تا صبح بیدار موندم و ستاره تو آسمونمو بخشیدم به تو که ستاره روی زمین من بودی...

من هنوز هم برات دعا میکنم...
یادته اون آخریها که با هم بودیم برات آب میوه میگرفتم... دلیلش این بود که مادرت میگفت ضعیف شدی و هیچی خونه نمیخوری ولی من میدونستم دسته منو رد نمیکنی...
یادش بخیر اون روزایی که چون من 12 سالم بود و تو چند ماهی از من بزرگتر بودی منو مسخره میکردی... الان من 18 سالم شده و خیلی ها امدن که باهام دوست شدن ولی همشون وقتی دیدن از من مایه ای بهشون نمی رسه رفتن...
آخریش کسی به اسم پریسا بود که فقط به خاطر یه هوس با من دوست شده بود و وقتی به هوسش رسید...
از یه طرف اشک تو چشام حلقه زده و از یه طرف یادت خاطرات میوفتمو خندم میگیره...
|