روزی زنی که از روی ناچاری خود را اسیر نفس سرکش مردان میکرد(نامردان) در حال گذر از خیابان خلوتی بود که ناگاه نیمکتی خالی دید که کسی در آن نبود و با خود فکر کرد آرامشی در آن آنجا نهفته است و نشست و با نیمکت شروع به درد و دل کرد. ناگهان شیخی در حال گذر از آنجا بود و اینچنین به شیخ جواب گفت: شیخی به زنی فاحشه گفتا مستی هر لحظه به دام دگری پا بستی
زن با خنده ای تلخ و اشک آلوده گفت:
گفتا شیخا هر آن چه گویی هستم آیا تو چنان که می نمایی هستی؟

حالا اینو من میگم آیا هستیم؟ اصلا مرد هستیم؟ سعی میکنیم باشیم؟الان کجاییم؟تا حالا شده برای شخصی دردمند به جز افسوس کاری کنیم؟
پ.ن۱:این وازه مرد بد جور منو اسیر خودش کرده تازه دارم میفهمم چقدر ازش دور بودم...
پ.ن۲: به قول یکی از دوستان :هه ملا شدن چه آسان.آدم شدن چه مشکل...
|